چهار قطعه شعر از مصطفی محدثی خراسانی‏

‏‏ ‏

‏‏ چهار قطعه شعر از مصطفی محدثی خراسانی‏

‏‏ ‏

‏‏پرتو امام‏

‏‎ ‎

‏‏دریای بی قرار‏

‏‏آبی آسمان‏

‏‏چون کوه، سرفراز‏

‏‏چون دشت بیکران‏

‏

‏‏سرشار از بهار‏

‏‏لبریز از امید‏

‏‏مثل ستاره ای‏

‏‏از آسمان رسید‏

‏

‏‏خورشید روشنیم‏

‏‏در این جهان سرد‏

‏‏با جهل و تیرگی‏

‏‏همواره در نبرد‏

‏

‏‏ما نسل آفتاب‏

‏‏فصل حماسه ایم‏

‏‏در قرن بی تپش‏

‏‏اصل حماسه ایم‏

‏

‏‏سازندۀ جهان‏

‏‏با طرح دیگریم‏

‏‏روشن کنندۀ‏

‏‏فردای بهتریم‏

‏

‏‏این شعرهای سرخ‏

‏‏حرف امام بود‏

‏‏آغاز روشنی‏

‏‏پایان شام بود‏

‏

‏‏آوازهای او‏

‏‏شعر زمین شدند‏

‏‏دلهای عاشقان‏

‏‏با هم قرین شدند‏

‏

‏‏در پرتو امام‏

‏‏امّت قیام کرد‏

‏‏شب را شکست داد‏

‏‏شب را تمام کرد‏

‏‎ ‎


‎

حضورج. 63صفحه 226

‏‏بهترین انتخاب‏


‏Tazini6

‏‏هر سحر آفتاب من بودی‏

‏‏همه شبها شهاب من بودی‏

‏‏ ‏

‏‏از هر آنچه به عمر دل بستم‏

‏‏بهترین انتخاب من بودی‏

‏‏ ‏

‏‏در تب سینه سوز آزادی‏

‏‏آتش التهاب من بودی‏

‏‏ ‏

‏‏در عطشناکی ندانستن‏

‏‏چشمه چشمه جواب من بودی‏

‏‏ ‏

‏‏در شب بزم جبهه های نبرد‏

‏‏جرعه جرعه شراب من بودی‏

‏‏ ‏

‏‏ورشکستم بدون چشمات‏

‏‏تو تمام حساب من بودی‏

‏
‏
‎

حضورج. 63صفحه 227
‎‏اکسیر غم‏

‏‏ ‏

‏‏تا به سودای تو ای پیر گرفتار شدیم‏

‏‏بین عقل و دل خود یکسره دیوار شدیم‏


‏Tazini2

‏‏خویشتن را بنهادیم و به سیر ملکوت‏

‏‏در حریم نفس قدس تو زوّار شدیم‏

‏‏ ‏

‏‏شعله ور کرد تو را آتش عشقی جان سوز‏

‏‏ما چو پروانه به آن شعله گرفتار شدیم‏

‏‏ ‏

‏‏قلب ما قابل تقدیم خداوند نبود‏

‏‏تا به اکسیر غمت صاحب مقدار شدیم‏

‏‏ ‏

‏‏تا که گفتی ز شهادت، به شهادت سوگند‏

‏‏دیگر از مردن بی حادثه بیزار شدیم‏

‏‏ ‏

‏‏خون خورشید درون رگ ما جاری شد‏

‏‏وقتی از نور سخن گفتی و بیدار شدیم‏

‏‏ ‏

‏‏لحظه هامان همه لبریز حضورت هستند‏

‏‏گرچه امروز به سوگ تو عزادار شدیم‏

‏
‏
‎

حضورج. 63صفحه 228
‎‏شکوه بیداری‏

‏Tazini7

‏‏لحظه های باران است، لحظه های فریادت‏

‏‏رعد و برق و طوفان است، در هوای فریادت‏

‏‏ ‏

‏‏از حصار تاریکی، در دیار خاموشی‏

‏‏رهگشای رهپویان، روشنای فریادت‏

‏‏ ‏

‏‏هر کجا شود بر پا، رایت بلند نور‏

‏‏جلو می کند آن جا، جای پای فریادت‏

‏‏ ‏

‏‏جبهه جبهه می جوشد، با تلاطمی پرشور‏

‏‏خون سرخ عاشورا، کربلای فریادت‏

‏‏ ‏

‏‏شد زلال گفتارت، بر کویر جان جاری‏

‏‏پرخروش تر بادا، چشمه های فریادت‏

‏‎ ‎

‏‎ ‎

‏‎

حضورج. 63صفحه 229
‎