نقاشی

‏‏نقاشی‏

‏‏ ‏

‏tazeeni23‏

هی چشم چشم، پلک، دو ابرو ـ و بعد از آن‏

‏‏یک صورت شبیه به ماه و لب و دهان‏

‏‏یک جفت دست روی تنی که کشیده ای‏

‏‏یک جفت مثل دست من و دست دیگران‏

‏‏پایین صفحه سبز بکش زیر هر دو پاش‏

‏‏بالای صفحه آبی پر رنگ آسمان‏

‏

‏‏نقاشی ات تمام شد و بعد جان گرفت‏

‏‏شکلی شبیه زندگی دیگران گرفت‏

‏‏کم کم بزرگ شد و کمی قد بلند شد‏

‏‏هر چند وقت بُرد، اگرچه زمان گرفت‏

‏‏بیرون پرید از دل بوم و سلام کرد‏

‏‏هی پلک زد و حجم هوا بوی نان گرفت‏

‏

‏‏حالا دقیق یک کت و شلوار می کشی‏

‏‏یک قاب عکس در دل دیوار می کشی‏

‏‏عکس عروس و دسته گل و یک شروع ناب‏

‏‏آن مرد را دوباره به تکرار می کشی‏

‏‏زیباترین بهانۀ این عکس ها شده است‏

‏‏لبخندهای سرخ که این بار می کشی‏

‏

‏‏تصویرهای سادۀ ذهن ات قشنگ شد‏

‏‏نقاشی ات چه خوب، چه خوب آب و رنگ شد‏

‏‏یک دفعه بین این همه آبی، سفید، سبز‏

‏‏طوفان وزید، شهر به هم ریخت، جنگ شد‏

‏‏ ‏


‎

حضورج. 61صفحه 146

‏‏گم شد صدای شادی زن ها و هلهله‏

‏‏آغاز نعره های گلوی تفنگ شد‏

‏

‏tazeeni16‏

بر قاب عکس گرد مه آلود خط کشید‏

‏‏بر آینه و هرچه در آن بود خط کشید‏

‏‏ناگاه روی آن همه شفافِ صافِ صاف‏

‏‏دست سیاه درد و شب دود خط کشید‏

‏‏بی موقع، زرد روی تصاویر پا گذاشت‏

‏‏مثل خزان زودرسی زود خط کشید‏

‏

‏‏پاییزها پشت سر هم تمام شد‏

‏‏بس روز و ماه و سال که مبهم تمام شد‏

‏‏حتی کسی به در نزد و در نزد کسی‏

‏‏تنهاترین دقایق پرغم تمام شد‏

‏‏دیگر نه نامه ای، نه نشانی، نه...، هیچ چیز‏

‏‏حتی امید آمدنش هم تمام شد‏

‏

‏‏حالا تو مانده ای و قلم مو و بعد از آن‏

‏‏یک صورت شبیه به ماه و لب و دهان‏

‏‏تو جای دست هاش دو تا بال می کشی‏

‏‏تصویری از به اوج رسیدن و آسمان‏

‏‏این طور بهتر است شبیه فرشته هاست‏

‏‏این طور بهتر است که پایان داستان...‏

‏

‏‏پایان قصه مثل دو چشم تو روشن است‏

‏‏چشمی که تا همیشۀ تاریخ با من است‏

‏‏با اینکه تو بزرگی و بالایی و بلند‏

‏‏پایان قصه، کوچه به نامت مزیّن است‏

‏‏ نجمه بنائیان بروجنی از بروجن‏

‏‏ ‏

‏‏ ‏

‏‎ ‎

‏‎

حضورج. 61صفحه 147
‎