امام در آیینه شعر معاصر ایران

‏‏محمد جواد محبت / کرمانشاه‏

‏‏ ایرج قنبری / تنکابن‏

‏‏ محمد رضا مهدیزاده / تهران‏

‏‏ صادق رحمانی / قم‏

‏‏ محمد علی بهمنی / بندر عباس‏

‏‏ مجید نظافت / مشهد‏

‏‏ جلیل دشتی مطلق / بوشهر‏

‏
‏
‎

کتابآن سفر کردهصفحه 4
‎

‏‏ ‏

‏‏سر حلقۀ نیک محضران‏

‏‏ محمدجواد محبت‏

‏‏این کیست به جان خروش افکنده؟‏

‏‏هشیاران را ز هوش افکنده؟‏

‏‏در حُرمتِ سنتِ رسول الله‏

‏‏بُردِ یمنی به دوش افکنده‏

‏‏با حضرت حق معاملت کرده‏

‏‏حق پرده بر آبروش افکنده‏

‏‏موج نَفَسَشْ ز نبض بیداری‏

‏‏انسانها را به جوش افکنده؟‏

‏‏ ‏

‏‏این پیر، که آشنای قرآن بود‏

‏‏هم مومن بود، هم مسلمان بود‏

‏‏ ‏

‏‏او پاکدلی سپیده منظر بود‏

‏‏او نخل بلند سایه گستر بود‏

‏‏عشقش همه عشق دین و دینش همه حق‏

‏‏حقش همه وقت یار و یاور بود‏

‏‏مسلمِ به خدا و معتقد بر او‏

‏‏تا بود- بر این مرام و باور بود‏

‏‏در خطّ رضا نگفت با تقدیر‏

‏‏اینگونه اگر نبود، بهتر بود‏

‏‏تکریم- به هر چه دوست پیش آورد‏

‏
‏
‎

کتابآن سفر کردهصفحه 5
‎‏تسلیم به رای حقّ داور بود‏

‏‏یک تن که هزار خصم از او منکوب‏

‏‏یک جان که جهان بدو برابر بود‏

‏‏آزاده و سرفراز و مردم دوست‏

‏‏مخلص به نوادۀ پیمبر بود‏

‏‏هر گاه که غم بدو اثر می کرد‏

‏‏با نام حسین(ع) دیده تر می کرد‏

‏‏این کیست که حق بدو چو ایمان داد‏

‏‏عزّت به مقام پاک انسان داد‏

‏‏این کیست که رحمت خداوندی‏

‏‏احسانش را جزا به احسان داد‏

‏‏این کیست که آشنای عرفان را‏

‏‏با رفتن خویش، درسِ عرفان داد‏

‏‏یعنی که به یاد حضرت محبوب‏

‏‏مشغول به ذکر بود، تا جان داد‏

‏‏این کیست که با بلندی اسلام‏

‏‏حرمت به جماعت مسلمان داد‏

‏‏این کیست که تا دمی که فرمان یافت‏

‏‏همواره به کار خیر، فرمان داد‏

‏‏این-شام دعا و صبح لبخند است‏

‏‏این- بندۀ مومن خداوند است‏

‏‏آنان که به عشق اقتدا کردند‏

‏‏دل را به محبت آشنا کردند‏

‏
‏
‎

کتابآن سفر کردهصفحه 6
‎‏زحمت دیدند و رحمت آوردند‏

‏‏خدمت کردند و بی ریا کردند‏

‏‏هم- پای به راه سعی بنهادند‏

‏‏هم دست، به مخزن دعا کردند‏

‏‏چشم طمع از کسان فرو بستند‏

‏‏یعنی طلب از خود خدا کردند‏

‏‏با چنگ زدن به ریسمان حق‏

‏‏هر رشته و راه را-رها کردند‏

‏‏گفتند و به فعل هم درآوردند‏

‏‏آن را که به صدق، ادعّا کردند‏

‏‏در حقجویی ز هم سَبق بردند‏

‏‏آمرزش را به خود- روا کردند‏

‏‏با کجروشان جدالشان باقی‏

‏‏با اهل صفای دل، صفا کردند‏

‏‏بودند به عزت و شرف امّا‏

‏‏خودخواهی را ز خود، جدا کردند‏

‏‏ ‏

‏‏زین قوم-وجود پاک جان-او بود‏

‏‏سر حلقۀ نیک محضران-او بود‏

‏‏ ‏

‏‏در عشق- به خود، نه اختیاری داریم‏

‏‏با یاد تو ای امام، کاری داریم‏

‏‏گهگاه، شب جمعه، بهشت زهرا‏

‏‏با تربت پاک تو، قراری داریم‏

‏‏رحمت، رحمت - به روح پاکت، ای مرد!‏

‏
‏
‎

کتابآن سفر کردهصفحه 7
‎‏رویا ن گل مغفرت ز –خاکت- ای مرد‏

‏‏ای رحمت بیکران حق، در هر حال‏

‏‏بر شیفتگان سینه چاکت- ای مرد!‏

‏‏ ‏

‏
‏
‎

کتابآن سفر کردهصفحه 8
‎

‏‏ ‏

‏‏وحشت سایه ها‏

‏‏ ایرج قنبری‏

‏‏دلی سبز مثل صنوبر کجاست ؟‏

‏‏دلی از نژاد کبوتر کجاست ؟‏

‏‏دلی مثل آیینه یکدست کو؟‏

‏‏سراغی ندارم اگر هست کو؟‏

‏‏بهارانِ من یاسها تشنه اند‏

‏‏به یاد تو احساسها تشنه اند‏

‏‏دلم ماند با رازهای بزرگ‏

‏‏دلم ماند و پروازهای بزرگ‏

‏‏غمت در دل من شرر می زند‏

‏‏غریب دلم بال و پر می زند‏

‏‏نشانِ عبورم کجا می روی؟‏

‏‏سوار صبورم کجا می روی؟‏

‏‏مرا وحشت سایه ها در دل است‏

‏‏مرا بیم همسایه ها در دل است‏

‏‏بیا باغها زخمی داسهاست‏

‏‏بیا روز ابراز احساسهاست . ‏

‏‎ ‎
‏
‎

کتابآن سفر کردهصفحه 9
‎

‏‏ ‏

‏‏خاکریزهای بهشت‏

‏‏ محمدرضا مهدیزاده‏

‏‏از خیال آواز تو‏

‏‏از پنجرۀ نماز تو‏

‏‏تا دروازه های سیال بهشت، راهی نبود‏

‏‏آن روز که در بساط من آهی نبود‏

‏‏دستهایت با رودها به دریا می ریخت‏

‏‏و دریا مشتی می شد گره شده از خشم‏

‏‏درختان نارنج و سیب‏

‏‏با تو در زاویه های گمنام آسمان‏

‏‏قدم می زدند‏

‏‏لبخند می زدی‏

‏‏کوهها پرستو می شدند‏

‏‏می گریستی، ‏

‏‏خاکریزها بهشت می شدند‏

‏‏و بهشت همین جا بود‏

‏‏روی پیراهن متواضع برادرم‏

‏‏در میان گیسوان ناتمام خواهرم‏

‏‏بر شانه های متلاطم پدرم‏

‏‏در خانه هایی که پیر نمی شدند‏

‏‏بهشت همین جا بود‏

‏
‏
‎

کتابآن سفر کردهصفحه 10
‎‏من اما کوچک بودم‏

‏‏و پشت فنجانهای چای گم شدم‏

‏‏فرشته ها مرا ندیدند‏

‏‏من مانده ام‏

‏‏با این کلمات بی دست و پایی که نمی توانند‏

‏‏مرا به تو برسانند‏

‏‏نگاه کن‏

‏‏جیبهایم پر از نام توست‏

‏‏من همچنان شعر می گویم‏

‏‏و فنجانهای چای‏

‏‏چند برابر شده اند‏

‏‏چرا دست مرا نگرفتی؟‏

‏‏ ‏

‏
‏
‎

کتابآن سفر کردهصفحه 11
‎

‏‏ ‏

‏‏دو رباعی‏

‏‏ صادق رحمانی‏

‏‏چشم از من و رخصت تماشا از تو‏

‏‏یکرنگی آسمان و دریا، از تو‏

‏‏مهتاب و سپیده و من آموخته ایم‏

‏‏ای آینه، ساده زیستن را، از تو‏

‏‏ ‏‏ ‏

‏‏نام تو کنار سبزه جاری، ای گل‏

‏‏تو شهرت آفتاب داری، ای گل‏

‏‏تو رویش لاله های زخمی، یعنی‏

‏‏تاریخ تولد بهاری، ای گل‏

‏‏ ‏

‏
‏
‎

کتابآن سفر کردهصفحه 12
‎

‏‏ ‏

‏‏روح حضور‏

‏‏ محمد علی بهمنی‏

‏‏تا گلو گریه کند بغض فراهم شده است‏

‏‏چشمها بسکه مطهر شده زمزم شده است‏

‏‏نه فقط شاعر این شعر سیه پوشیده است‏

‏‏واژه هایش همه همرنگ محرم شده است‏

‏‏هفت سال است که مهمان شهیدانی و عشق‏

‏‏هفت قرن است که بی مرهم و محرم شده است‏

‏‏تو چه رازی که عزادار توایم و چون نور‏

‏‏به جهان روح حضور تو مسلم شده است‏

‏‏همه سو شور حسینی و خمینی ست ببین‏

‏‏جذبۀ کرب و بلا را که مجسم شده است‏

‏‏من نه مداحم و نه مرثیه سازم، اما‏

‏‏سرفراز آنکه به توفان شما خم شده است‏

‏‏ ‏

‏
‏
‎

کتابآن سفر کردهصفحه 13
‎

‏‏ ‏

‏‏آن روزهای سبز‏

‏‏ مجید نظافت‏

‏‏آن روزها‏

‏‏چیزی به نام قلب‏

‏‏در چار چوب خستۀ این سینه می تپید‏

‏‏آن روزها‏

‏‏که خاک‏

‏‏آبی آبی بود‏

‏‏و ماه، ماه مرموز‏

‏‏دامن کشان فراز سر شهر می گذشت‏

‏‏رنگها محدود بود و گرم‏

‏‏مردم، برادران تنی بودند‏

‏‏در کنعان‏

‏‏یوسف عزیز بود‏

‏‏او، در میان کوچۀ ما می زیست‏

‏‏بی تخت، ‏

‏‏بی کلاه، ‏

‏‏آن روزها‏

‏‏بی ریا، بهشت فراوان بود‏

‏‏خدا‏

‏‏خدا مواظبمان بود‏

‏
‏
‎

کتابآن سفر کردهصفحه 14
‎‏و عشق، احترام عجیبی داشت‏

‏‏اما، مرگ‏

‏‏این ترس بی نهایت لاکردار‏

‏‏تیپاخور جوانیِ ما بود‏

‏‏دیگر کسی سیاه نمی مرد‏

‏‏سرخ بود و سبز‏

‏‏آن روزهای غبطه برانگیز‏

‏‏دستی عظیم‏

‏‏بر سر این شهر می وزید‏

‏‏ ‏

‏
‏
‎

کتابآن سفر کردهصفحه 15
‎

‏‏ ‏

‏‏غزل محبت‏

‏‏ جلیل دشتی مطلق‏

‏‏به یاد محبت سرای دو چشمت‏

‏‏غزل می سرایم برای دو چشمت‏

‏‏اگر آسمان هر چه دارد ببارد‏

‏‏نمی گیرد امروز، جای دو چشمت‏

‏‏بهاری که از ما نهان بود، آنک‏

‏‏شکفته در آیینه های دو چشمت‏

‏‏حسین دلم – این ذبیح مطهر – ‏

‏‏شده دفن در کربلای دو چشمت‏

‏‏همه رازها برملا کردی اما‏

‏‏نگفتی به من ماجرای دو چشمت‏

‏‏شبی گریه کردم تمام خودم را‏

‏‏برای رضای خدای دو چشمت‏

‏‏به جان، زخم کاری نشاندی و رفتی‏

‏‏بیا تا شوم من فدای دو چشمت‏

‏‏بیا تا به یُمن قدمهای سبزت‏

‏‏دلم را بریزم به پای دو چشمت‏‎□‎‎ ‎‎□‎

کتابآن سفر کردهصفحه 16