
تپه
مورچه
سیل
سوسک
پرنده
وقتی که سیل آمد
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا، هیچ کس نبود.
درخت موش
یک روز در حالی که فریاد میزد: «فرار کنید آمده! آمده...» از خـــانهاش بیرون آمد و شروع به دویدن کرد.
از پشت یک بوتهی گل بیرون پرید و پرسید: «چی گفتی؟ ؟ آه خدا به دادمـــان برســــد.» او هم شـروع کـرد به دویدن و فریـــاد زدن. به گفت: «عجــله کن. بـــاید به طرف ی آن طرف جنگل برویم.» توی باغچهاش مشغول کار بود که و را دید. آنها فریاد زدند: « فرار کن. آمده. آمده.»
مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 7صفحه 19