مجله خردسال 16 صفحه 23

با صدای سوتی از جا پرید و از بالای درخت سرک کشید. کنار گل­ها نگهبان پارک را دید آقای نگهبان سوت می­زد یعنی می­گفت به گل­ها دست نزنید. رو چمن­ها راه نروید شاخه­ی درخت­ها را نشکنید. خانم کلاغه آه کشید وگفت:«با این صدای سوت چه ­طوری جوجه­ام را خواب کنم؟» بعد به آقا کلاغه گفت:«قارو قارو قار. سوتش و بردار.» آقا کلاغه نگاهی به گل­ها و درخت­ها و چمن­ها کرد وگفت:«ولی خانم جان اگر من سوت آقای نگهبان را بردارم. گل­ها و درخت­ها و چمن­ها ناراحت می­شوند.» آقا کلاغه وخانه کلاغه فکرکردند و فکرکردند. بعد به آسمان پریدند.رفتند و رفتند تا یک جای ساکت پیداکنند ولانه بسازند.جایی که نه آقای پلیس سوت بزند نه نگهبان پارک. تا وقتی جوجه­شان به دنیا می­آیند راحت بخوابند. قصه­ی ما به­سر رسید خانم کلاغه همراه آقای کلاغه رفت و رفت به جایی که دوست داشت رسید.

مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 16صفحه 23