مجله خردسال 17 صفحه 8

فرشته­ها امروز صبح ما به مشهد رسیدیم. مادربزرگم هم با ما آمد. وقتی پیش پدر و مادر و مادربزرگم هستم، خیلی به من خوش می­گذرد. ما به زیارت امام رضا (ع) رفتیم. آن­جا خیلی شلوغ بود. یک گنبد طلایی داشت که پر از کبوتر بود. به مادرم گفتم:«چه قدر کبوتر به این­جا آمده!» مادرم گفت:«این کبوترها همین جا زندگی می­کنند. می­خواهی برایشان دانه بریزی؟» پدرم گفت :­«تا شما بروید و به کبوترها دانه بدهید من کاری دارم، می­روم و زود بر می­گردم.» از مادرم پرسیدم:«پدر کجا رفت؟» مادرم با تعجب گفت:«نمی­دانم. حتماکاری دارد و زود برمی­گردد.» من و مادر و مادربزرگم رفتیم و یک کاسه پر از دانه خریدیم و من آن­ها را برای کبوترها ریختم. مادرم گفت:«وقتی برای کبوترها دانه می­ریزی یک آرزو کن و از امام رضا(ع) بخواه که آرزویت را برآورده کند.» من توی دلم به امام رضا(ع)گفتم که دلم می­خواهد دایی عباس بیاید و مادرم خوشحال شود. وقتی همه­ی دانه­ها را به کبوترها دادم، پدرم پیش ما برگشت. دایی عباس هم با او بود. مادرم خیلی خوشحال شد. مادربزرگم دایی عباس را بغل کرد و صورت او را بوسید. من هم دایی عباس را بغل کردم.

مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 17صفحه 8