مجله خردسال 17 صفحه 17

آینه خرگوش میمون آینه مرجان کشاورزی آزاد یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. روی درخت تاب می­خورد که روی زمین چشمش به چیزی افتاد که برق می­زد، درست مثل خورشید. از درخت پایین آمد. روی زمین یک بود. کوچولو هیچ­وقت ندیده بود. با تعجب به آن نگاه کرد و شکل خودش را در دید. با وحشت فریاد زد: «کمک کنید. کمک کنید یک این جا گیر افتاده.» صدای او را شنید از پشت بوته­ها بیرون آمد و گفت:«یک کجا گیر افتاده؟» جواب داد:«این تو. بیا نگاه کن.» ، را از گرفت و توی آن نگاه کرد بعد با وحشت گفت:«کمک کنید، کمک کنید! یک این تو گیر افتاده!»

مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 17صفحه 17