
خانهی گرم
سرور کتبی
شب بود. زمستان بود. خانه سرد سرد بود. دختر کوچولو به اتاق آمد و به بخاری
نگاه کرد. بخاری خاموش بود. دختر دستهایش را به هم مالید و گفت:« ووی ...
چه سرده!» مادر به اتاق آمد. دختر کوچولو را دید که از سرما میلرزد. مادر، دختر
کوچولو را بغل کرد و دستش را دور گردن او انداخت. دختر تو بغل مادر گرم شد،
پسر کوچولو به اتاق آمد. دستهایش را به هم مالید و گفت:«ووی ... چه سرده!»
مادر، پسر کوچولو را هم بغل کرد و دست دیگرش را دور گردن او انداخت.
پسر کوچولو هم تو بغل مادر گرم شد. گربه کوچولو به اتاق آمد. موهای گربه از
سرما سیخ سیخ بود. گربه گفت:«میو» مادر گفت :«سلام. خوش آمدی !» گربه به
طرف مادر رفت و خودش را تو بغل او انداخت گربه هم تو بغل مادر گرم شد.
پدر به خانه آمد. توی دستهای پدر یک شیشه نفت بود. مادر گفت: «سلام»
دختر گفت : «سلام» پسر گفت : «سلام» گربه گفت : «میو» پدر جواب سلام همه را
داد. بعد به طرف بخاری رفت. تو بخاری نفت ریخت و آن را روشن کرد. شعلهی
بخاری قرمز شد. بعد زرد شد. بعد آبی شد. اتاق گرم شد.
مادر گفت :«خدا را شکر! توانستی نفت بخری! خدا کند در این سرما خانهی همه
گرم باشد.»
مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 17صفحه 22