مجله خردسال 17 صفحه 22

خانه­ی گرم سرور کتبی شب بود. زمستان بود. خانه سرد سرد بود. دختر کوچولو به اتاق آمد و به بخاری نگاه کرد. بخاری خاموش بود. دختر دست­هایش را به هم مالید و گفت:­« ووی ... چه سرده!» مادر به اتاق آمد. دختر کوچولو را دید که از سرما می­لرزد. مادر، دختر کوچولو را بغل کرد و دستش را دور گردن او انداخت. دختر تو بغل مادر گرم شد، پسر کوچولو به اتاق آمد. دست­هایش را به هم مالید و گفت:­«ووی ... چه سرده!» مادر، پسر کوچولو را هم بغل کرد و دست دیگرش را دور گردن او انداخت. پسر کوچولو هم تو بغل مادر گرم شد. گربه کوچولو به اتاق آمد. موهای گربه از سرما سیخ سیخ بود. گربه گفت:«میو» مادر گفت :«سلام. خوش آمدی !» گربه به طرف مادر رفت و خودش را تو بغل او انداخت گربه هم تو بغل مادر گرم شد. پدر به خانه آمد. توی دست­های پدر یک شیشه نفت بود. مادر گفت: «سلام» دختر گفت : «سلام» پسر گفت : «سلام» گربه گفت : «میو» پدر جواب سلام همه را داد. بعد به طرف بخاری رفت. تو بخاری نفت ریخت و آن را روشن کرد. شعله­ی بخاری قرمز شد. بعد زرد شد. بعد آبی شد. اتاق گرم شد. مادر گفت :«خدا را شکر! توانستی نفت بخری! خدا کند در این سرما خانه­ی همه گرم باشد.»

مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 17صفحه 22