
پایین میکرد و خاک و آشغالها را میریخت بیرون خانه. کجا؟ درست وسط اتاق . آن وقت خانم مجبور میشد به دست بگیرد و همهی خاک و آشغالها را جارو بزند و از خانهاش بیرون بریزد. بیرون خانهاش کجا بود؟ بله حیاط مثل دسته گل . اصلا دوست نداشت حیاط قشنگش کثیف و پر از آشغال باشد برای همین هم فوری را بر میداشت و خاک آشغالها را جمع میکرد و توی گوشهی حیاط میریخت. یک روز صبح وقتی که آشغالهای خانهاش را ریخت توی اتاق ، فریاد زد: «من تازه همه جا را تمیز کرده بودم...» و آشغالها را با جارو ریخت توی اتاق . . خانم خانهاش را تمیز کرده بود و با خیال راحت نشسته بود تا یک استکان چای بخورد، که یک مرتبه خاک و آشغالها را ریخت توی اتاق او. ناگهان جنجال و دعوایی شد که بیا و ببین. توی خانه بود که سروصدا شنید. وقتی به حیاط آمد، دید که و و هر کدام یک جارو به دست دارند و داد و فریادشان به آسمان رسیده. جلو رفت و گفت: «من یک فکری کردم تا هم خـانههایمان تمیز بماند و هم بیخودی دعوا نکنیم.»
و و پرسیدند: «چه فکری؟» رفت توی خانه و سه تا آورد و گذاشت کنار
مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 6صفحه 20