مجله خردسال 21 صفحه 17

خرگوش زرافه کوچولو فیل زرافه کوچولو حلزون آقای زرافه یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. یک روز صبح وقتی آقای از خواب بیدار شد، دید کوچولو اخم کرده و گوشه­ای نشسته. بــا تعجب پرسید: «دست و صورتت را شسته­ای؟» کوچولو جواب داد: «شسته­ام.» آقای گفت: «پس بیـا و از این برگ­های تازه و خوشمزه بخور.» کوچولو گفت: «نه، من دیگر برگ درخت نمی­خورم.» آقای پرسید: «چرا؟» کوچولو گفت: «از بس برگ درخت خوردم گردنم دراز شده. هیچ کدام از دوستان من گردنشان مثل من دراز نیست.» آقای گفت: «خوب تو یک کوچولو هستی و باید که گردنی دراز داشته باشی.» کوچولو گفت: «اصلا این گردن دراز به چه دردی می­خورد؟ هر وقت با بچه­ها قایم موشک بازی

مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 21صفحه 17