
پروانه این را گفت و شروع کرد به لالایی خواندن برای لاکپشت.
پروانه لالایی خواند و لالایی خواند. لاکپشت خوابید. سنجاقک هم خوابید.
قورباغه با دهان باز، پلکهایش سنگین شد و او هم خوابید. کمی بعد آسمان پر از ابر شد و باران آرام آرام شروع کرد به باریدن. زبان قورباغه هم خیس خیس شد. بال پروانه از زبان چسبناک او جدا شد و سنجاقک هم آرام بالهایش را به هم زد و پاهایش را از زبان قورباغه جدا کرد.
بعد پروانه و سنجاقک هر دو با هم پریدند و رفتند. اما قورباغهی بیچاره همانطور، همان جا ماند. تا کی؟ هیچ کس نمیداند. چون خواب لاکپشت خیلی سنگین بود. درست مثل خودش!
مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 65صفحه 6