قصهی حیوانات 1) یک روز وقتی که خانم عقاب به بچهها غذا میداد ... 3) او به آقای عقاب گفت: «برو و بادکنک او را برای بچهها بیاور!» 2) چشمش به پرندهای افتاد که یک باد کنک قرمز داشت.