مجله خردسال 133 صفحه 19

گفت: «خانه­ی من آن جاست. بالای .» گفت: «ولی من یک هستم. نمی­توانم از بالا بیـایم. تو به خـانه­ات برو. من هم به خـانه­ی خودم می­روم.» رفت و باز هم تنها ماند. صبح روز بعد با خودش گفت: «بـاید دوستی پیداکنم که اندا زه­ی من باشد. از هم بـالا بیاید. توی خانه­ی من هم جا بگیرد.» همین موقع چشمش به افتاد که مشغول گردو خوردن بود. جلو رفت و به او گفت: «می­آیی با هم دوست باشیم و در خانه­ی من زندگی کنیم.» با خوش حالی قبول کرد، چون او هم تنها بود. بعد و با هم به طرف رفتند و سال­های سال در خانه­ی کوچک و قشنگشان زندگی کردند.

مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 133صفحه 19