
یک دانه ارزن
مهری ماهوتی
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود.
یک روز قشنگ آفتابی بود.
گنجشک کوچولو، پر و پر و پر، پر میزد.
دنبال غذا، به هر طرف سر میزد.
تویباغچه، چشمش به یک دانه ارزن افتاد.
آواز شادی سر داد: «جیک و جیک و جیک، شکر خدا. این هم غذا. درشت و تازه است. حتما خوشمزه است.» بعد فوری آن را به نوکش گرفت، ولی هنوز قورتش نداده بود که موچه را دید.
مورچه خانم، نفس زنان و عرق ریزان از یک سنگ بالا میرفت.
گنجشک گفت:
«سلام مورچه جان! مورچهی مهربان، بیا ببین چی پیدا کردم! یک دانه ارزن. نصـف مال تو، نصف مال من.» مورچه با خوش حالی خودش را به دانه رساند.
دو تایی میخواستند آن را بخورند که صدایی شنیدند. خوب نگاه کردند.
یک جوجه را توی باغچه دیدند.
یک جوجهی کاکل به سر، زرد و لاغر.
جوجه کوچولو دنبال غذا، میگشت لا به لای علفها.
گنجشک او را صدا زد:
«آهای جوجه جان، جوجه مهربان، بیا ببین چی پیدا کردم!یک دانه ارزن. هم تو بخور، هم مورچه هم من!» جوجه با خوش حالی دوید.
کنار آنها رسید.
سه تایی میخواستند دانه را بخورند که صدایی آمد: «خش خش خش.»
کی بود؟ چی بود؟ سفرهی گلدار، همان که همیشه پر از دانههایبرنج و خرده نان بود.
مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 140صفحه 4