
فرشتهها
دیشب عروسی دایی عباس بود.
پدربزرگ و مادربزرگم خیلی خوشحال بودند.
پدربزرگ گفت: «وقتی توی خانهای عروسی میشود، فرشتهها برای تماشای عروسی میآیند.»
من پرسیدم: «چرا؟»
پدربزرگ گفت: «خدا دوست ندارد که کسی تنها بماند. برای همین هم، جشن عروسی یعنی روز شادی خدا. و روز شادی خدا، یعنی شادی فرشتهها.»
دیشب مادرم روی سر عروس و دایی عباس نقل میریخت و برایشان اسپند دود میکرد.
من به آسمان نگاه کردم.
آسمان پر از ستاره بود.
فکر میکنم فرشتهها از پشت ستارهها جشن عروسی دایی عباس را تماشا میکردند.
مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 140صفحه 8