مجله خردسال 147 صفحه 4

آرزوی عجیب مرجان کشاورزی آزاد یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا، هیچ کس نبود. در یک خانه­ی کوچک و زیبا، پیرزن و پیرمردی با هم زندگی می­کردند. اما آن­ها اصلا خوش حال و خوش­بخت نبودند چون هر روز با هم دعوا می کردند. پیرمرد به حرف­های زن بی­توجه بود و اصلا به آن­ها گوش نمی­داد. زن بـا صدای بلند سر او فریـاد می­زد و این طوری، دعوا شروع می­شد. یک روز پری مهربانی از نزدیک خانه­ی آن­ها می­گذشت که صدای داد و فریاد پیرزن را شنید. در زد. تو رفت و گفت: «سلام! آمده­ام تا آرزوی شما را برآورده کنم.» پیرزن و پیرمرد به هم نگاهی کردند و گفتند: «باشد!» پری به پیرزن گفت: «چه چیزی می­تواند تو را خوش حال کند؟» پیرزن با دست پیرمرد را نشان داد و گفت: «این که او دو تا گوش بزرگ بزرگ داشته باشد. آن­قدر بزرگ که حرف­های مرا بشنود.» پری به پیرمرد گفت: «چه چیزی تو را خوش حال می­کند؟» پیرمرد با دست، زن را نشان داد وگفت: «این که او صدایش آن­قدر آرام شود که نتواند فریاد بزند.» پری خندید و گفت: «با رفتن من، آرزوی شما برآورده می­شود. خوش حال و خوش بخت باشید.»

مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 147صفحه 4