مجله خردسال 158 صفحه 19

گفت: «تو مرا ندیدی؟» گفت: «نه! تو مرا ندیدی؟» گفت: «نه!» صدای آن­ها را شنید و فریاد زد: « شما پیش من است.» که همین­موقع از نوکش افتاد پایین، درست جلوی و . دو تکه شد. و می­خواستند را بخورند که دلشان به حال سوخت. برای همین هم به گفتند که می­تواند از بخورد. بالاخره گم شده، پیدا شد و و و هر سه در کنار هم آن را خوردند و نوش جان کردند.

مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 158صفحه 19