مجله خردسال 173 صفحه 6

روزها گذشت و خانه­ی خاکستری پر از کیسه­های گندم شد. یک روز وقتی که خاکستری و قهوه­ای از خواب بیدار شدند، دیدند که همه جا سفید سفید است. زمستان آمده بود و با خودش برف آورده بود. قهوه­ای گفت: «خداحافظ دوست من! من به انبار گندم می­روم. به خانه­ی جدیدم! هر وقت که خواستی پیش من بیا!» و با عجله طرف انبار گندم رفت. وقتی به انبار رسید، از تعجب دهانش باز ماند. سوراخ دیوار را بسته بودند. قهوه­ای نمی­دانست چه طوری توی انبار برود. هیچ راهی نداشت. توی خانه هم هیچ غذایی نداشت. به خانه­اش برگشت. هم سردش بود و هم خیلی گرسنه. نمی­دانست چه کند که صدای در را شنید. خاکستری بود! با یک کیسه­ی پر از گندم. او پیش قهوه­ای آمد و گفت: «هیچ جا بهتر از خانه­ی خودمان نیست!» قهوه­ای خندید و با خوش­حالی خاکستری را بوسید. آن­ها تمام زمستان را در خانه­ی خودشان ماندند و گندم خوردند و حرف زدند و خندیدند!

مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 173صفحه 6