مجله خردسال 173 صفحه 19

اما گفت:«دیدید؟ نوکمتمام شد. من دیگر یک نوک تیز نیستم.» همین موقع جلو آمد و گفت: «دوست من! کار من همین است که هر وقت نوک تو تمام شد، تو را بتراشم.» بعد شروع به تراشیدن نوک کرد. کمی بعد دوباره نوک تیز شد. و و گفتند: «آفرین !آفرین !» و و ،کنار نشستند و به او گفتند: «ما همه دوستان تو هستیم. و وقتی دوستان کنار هم باشند، همه­ی کارها درست انجام می­شود!» خندید و گفت: «باز هم می­خواهم خط بکشم و همه چیز بنویسم!» همه خندیدند و مشغول کار شد.

مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 173صفحه 19