
فرشتهها
من و پدرم به طرف مسجد میرفتیم.
من خیلی خوشحال بودم که همراه پدر به مسجد میروم.
من نماز خواندن بلد نیستم، اما دوست دارم در کنار کسانی که در صف نمازمیایستند، بایستم.
نزدیک در مسجد بودیم که پدرم دوست پدربزرگ را دید. دوست پدربزرگ خیلی مریض بود و سرفه میکرد.
او میخواست برود و برای خودش دارو بخرد.
پدرمگفت: «شما به خانه برگردید و استراحت کنید. داروی شمارا من میخرم.»
گفتم: «پدر! وقت نماز است. مگر قرار نبود به مسجد برویم؟»
پدرم گفت: «دوست پدربزرگ حالش خوب نیست. باید به او کمک کنیم.»
من و پدرم به داروخانه رفتیم و داروهای دوست پدربزرگ را خریدیم و آن را برایش بردیم. او خیلی خوشحال شد و از ما تشکر کرد.
بعد من و پدر بهطرف مسجد دویدیم.
ما تا مسجد با هم مسابقه دادیم.
وقتی رسیدیم، همه مشغول نماز بودند.
من و پدر آرام و بیسر و صدا بهگوشهای رفتیم و پدرم مشغول نماز خواندن شد. فقط خدا میدانست که ما چرا دیر رسیدیم.
مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 191صفحه 8