
ماهی پیره گفت: «ها...؟ نفهمیدم چی گفتی؟» همه خندیدند.
مادربزرگ مشتی آب به صورتش پاشید. صدف و سنگهای کوچولو را توی دامنش ریخت. گوشههای دامنش را جمع کرد و راه افتاد.
ماهی پیره با چشمهای درشت و گردش به او نگاه
میکرد.
مادربزرگ، یک دامن قصهی کوچولوی قشنگ با خودش میبرد.
مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 194صفحه 6