
فرشتهها
مادربزرگ مریض بود.
من مادر و پدرم به خانهی آنها رفتیم.
مـادر برای همه غذا درست کرد و پدر به داروخـانه رفت و داروهـای مـادربزرگ را خرید. من خیلی دلم میخواست حال مادربزرگ زودتر خوب بشود.
پدربزرگ گفت: «برای مادربزرگ دعا کن. وقتی که مـادری مریض شود، فرشتهها برای سلامتی او دعا میکنند.»
من از خدا خواستم که حال مادربزرگ را زود زود خوب کند.
صبح، با صدای مادربزرگ، از خواب بیدار شدم.
حال او خوب شده بود و داشت برای همه، چای میریخت.
فکر میکنم فرشتهها تمام شب را بیدار بودند و برای مادربزرگ من دعا کرده بودند.
مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 195صفحه 8