
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا، هیچ کس نبود.
درختی بود پر از سیب. درخت همهی سیبهایش را به دوستانش بخشیده بود و حالا فقط چهار سیب
روی شاخههایش مانده بود. خرگوش به سراغ درخت آمد و گفت: «یک سیب به من میدهی؟»
درخت جواب داد: «کدام سیب را میخواهی؟»
خرگوش کمی فکر کرد و گفت: «آن سیبی که از همه کوچکتر است!»
درخت خندید و سیب را به خرگوش داد.
کمی بعد، خارپشت از راه رسید و گفت:« یک سیب به من میدهی؟»
درخت گفت:«کدام سیب را میخواهی؟»
خارپشت گفت:«آن سیبی که از همه بزرگتر است!»
درخت بزرگترین سیب را به خارپشت داد. حالا فقط دو سیب روی شاخههای درخت مانده بود.
درخت با خود گفت:« پاییز نزدیک است. کاش قبل از این که به خواب بروم این دوتا سیب
باقی مانده را هم به کسی میدادم.»
همین موقع بزی به درخت نزدیک شد و گفت:« لطفا یک سیب به من بده!»
درخت گفت: «اگر دلت بخواهد میتوانم دوتا سیب به تو بدهم!»
بزی کمی فکر کرد و گفت:« نه دوست من. یک سیب برای من کافی است.
شاید کس دیگری بیاید و سیب باقی مانده را هم از تو بگیرد.»
درخت گفت:« حالا بگو کدام سیب
را میخواهی؟»
مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 206صفحه 4