مجله خردسال 211 صفحه 17

گورخر کرگدن دوستان تازه پلنگ شیر یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود. یک روز وقتی که مشغول آب خوردن بود، به او نزدیک شد و گفت: «سلام، دوست من» سرش را بلند کرد و را دید. با خوشحالی گفت: «تو میخواهی با من دوست شوی؟» خندید و گفت: «بله دوست من!» گفت: «پس بیا با هم به چمنزار برویم. آنجا پر از علفهای تازه است.» گفت: «باید را هم خبر کنیم. هم دلش میخواهد با تو دوست شود.»

مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 211صفحه 17