مجله خردسال 216 صفحه 19

کوچولو گفت: « جان! می­خواهی بیرون برویم؟» جواب نداد. کوچولو گفت: «شاید می­خواهی؟» باز هم جواب نداد. کوچولو گفت: «شاید می­خواهی؟» جواب نداد. کوچولو گفت: «شاید مرا می­خواهی؟» باز هم جواب نداد. به یک بزرگ نگاه کرد و آهی کشید و رفت زیر آب. کوچولو گفت: «شاید می­خواهی؟!» مـادر پیش کوچولـو آمد و گفت: «نـه عـزیزم! ، نمی­خـواهد. او می­خـواهد تـوی رودخانه باشد و با قطره­های باران بازی کند.» خندید و توی تنگ چرخید. کوچولو پوشید و به سر گذاشت. مادر هم را برداشت و را به رودخانه بردند تا هرچه قدر دلش می­خواهد، بـا قطره­هـای باران بازی کند.

مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 216صفحه 19