مجله خردسال 103 صفحه 19

گفت: «من نمی­توانم شنا کنم.» گفت: «من هم نمی­توانم شنا کنم.» هم گفت: «وای! مثل این که من هم نمی­توانم شنا کنم.» گفت: «ما همه زنگ زده­ایم!» شروع کرد به خندیدن و گفت: «چه­طوری زنگ زده­اید؟» و و و یکی یکی از آب بیرون آمدند و گفتند: «نگاه کن! ما همه از آهن درست شده­ایم، ما نباید شنا کنیم.» گفت: «خوش به حال من که از آهن درست نشده­ام!» به طرف سفینه رفت. به دنبال او و در حالی که دست را گرفته بود از خـداحافظی کـردند و تلـق تلـق به طرف سفینه رفتند. خوش­حال و خندان توی آب پرید و گفت: «خوش به حال من! خوش به حال من!»

مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 103صفحه 19