
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا، هیچ کس نبود.
در یک جنگل سبز و زیبا، کنار برکهای پر از آب و قشنگ، همهی حیوانات دور فیل جمع شده بودند و به حرفهای او گوش میکردند.
فیل، تازه از سفر برگشته بود و مشغول تعریف کردن خاطرات و ماجراهایی بود که در سفر دیده و شنیده بود.
همه با دقت و حوصله به حرفهای فیل گوش میکردند، همه به غیر از میمون. او دلش میخواست مثل همیشه شکلک در بیاورد و همه را سرگرم کند.
اما حرفهای فیل آن قدر شنیدنی بود که هیچ کس به میمون توجهی نمیکرد. میمون جلو رفت و از شاخهای آویزان شد.
حالا صدای فیل را خوب میشنید.
فیل میگفت: «جایی که رفته بودم، خیلیخیلی گرم و خشک بود. ماهها بود که باران نباریده بود. روی زمین نه علف بود و نه رود...»
همه با تعجب گفتند: «وای!... نه علف و نه رود؟!» و فیل دوباره شروع کرد به تعریف کردن.
ناگهان میمون از بالای درخت گفت: «این که چیزی نیست! من یک بار به جایی رفتم که از آسمانش باران طلایی میباریدو رودهایش پر از آب طلایی بود!»
ناگهان سکوت شد و همه با تعجب به میمون نگاه کردند.
مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 153صفحه 4