مجله خردسال 153 صفحه 4

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا، هیچ کس نبود. در یک جنگل سبز و زیبا، کنار برکه­ای پر از آب و قشنگ، همه­ی حیوانات دور فیل جمع شده بودند و به حرف­های او گوش می­کردند. فیل، تازه از سفر برگشته بود و مشغول تعریف کردن خاطرات و ماجراهایی بود که در سفر دیده و شنیده بود. همه با دقت و حوصله به حرفهای فیل گوش می­کردند، همه به غیر از میمون. او دلش می­خواست مثل همیشه شکلک در بیاورد و همه را سرگرم کند. اما حرف­های فیل آن قدر شنیدنی بود که هیچ کس به میمون توجهی نمی­کرد. میمون جلو رفت و از شاخه­ای آویزان شد. حالا صدای فیل را خوب می­شنید. فیل می­گفت: «جایی که رفته بودم، خیلی­خیلی گرم و خشک بود. ماه­ها بود که باران نباریده بود. روی زمین نه علف بود و نه رود...» همه با تعجب گفتند: «وای!... نه علف و نه رود؟!» و فیل دوباره شروع کرد به تعریف کردن. ناگهان میمون از بالای درخت گفت: «این که چیزی نیست! من یک بار به جایی رفتم که از آسمانش باران طلایی می­باریدو رودهایش پر از آب طلایی بود!» ناگهان سکوت شد و همه با تعجب به میمون نگاه کردند.

مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 153صفحه 4