
باشد!»
گفت: «اما عاشق مزهی است.»
به صدفش نگاه کرد و گفت: «و من عاشق این صدف زیبا هستم.»
خندید و گفت: «اگر دلت بخواهد میتوانی با دوست باشی و گاهی به خانهی او بروی.»
به مزهی فکر کرد و گفت: «نه! به خانهاش نمیروم ولی میتوانم با او دوست باشم.»
خندید و رفت.
و با هم دوست شدند ولی هیچ کدام، هیچ وقت به خــانهی آن یکی نرفت و هر کس در خانهی قشنگ خودش ماند!
مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 160صفحه 19