مجله خردسال 208 صفحه 18

او را صدا میزد. گفت: «سلام جان!» سرش را بلند کرد و را دید که چیزی در دست دارد. گفت: «بیا کنار آب! با تو کار دارم.» از روی جستی زد و شنا کنان به کنار آب رفت. اما همین که سرش را از آب بیرون آورد، و و را دید که کنار آب ایستادهاند. برای ، یک گردنبند درست کرده بود. یک گردنبند پر از گلهای رنگارنگ.

مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 208صفحه 18