مجله خردسال 220 صفحه 19

را به داد. را هم به داد. هم ، را برای برد. بعد و با خوش حالی کنار هم برگشتند و گفتند: «کارها تمام شد!» اما کارها تمام نشده بود، چون پیش آن­ها آمد و گفت: «من دوست ندارم.» همین موقع ، را آورد و گفت: «من نمی­خورم.» هم را آورد و گفت: «این به درد من نمی­خورد.» و با تعجب به هم نگاه کردند. چشمش به افتاد و گفت: «به­به!» بعد آن را برداشت و مشغول خوردن شد. درست وقتی که با اشتها شروع کرده بود به خوردن ، هم بی کار نماند و روی نشست و شهد آن را خورد. و به هم نگاه کردند و از اشتباهی که کرده بودند، خنده­شان گرفت. بعد هر دو با هم گفتند: «حالا کارها تمام شد!»

مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 220صفحه 19