مجله خردسال 222 صفحه 4

هر کسی کار خودش مهری ماهوتی وقت ناهار بود. قاشق و چنگال و بشقاب و لیوان، همگی آماده بودند. یک بشقاب ماکارونی خوش مزه، وسط سفره آمد. قاشق و چنگال با خوش حالی، جلو دویدند. قاشق، کنار بشقاب ماکارونی رفت و گفت: «امروز فقط باید با خودم غذا بخورند!» چنگال، دندانه­هایش را نشان داد وگفت: «حیف شد. امروز ما ماکارونی داریم. آن هم رشته رشته­ای! دراز وباریک. تو که بلد نیستی این جور غذاها را برداری.» قاشق عصبانی شد و گفت: «حالا می­بینی!» بعد، توی بشقاب شیرجه زد و پر از ماکارونی برگشت، ولی چیزی نگذشت کـه همه­ی رشته­های دراز و باریک از گودی قاشق لیز خوردند و بیرون ریختند. چنگال غش­غش خندید. نزدیک رفت وگفت: «حالا خوب نگاه کن!» بعد با دندانه­هایش توی بشقاب فرو رفت. یک دور، دو دور، دور، خودش چرخید و بیرون آمد. ماکارونی­ها مثل طناب دورش پیچیدند. چنگال با خوش­حالی گفت: «دیدی؟ حالا برو. امروز توی سفره کاری نداری.» قاشق، چپ­چپ به او نگاه کرد. ماست بی­چاره آن طرف سفره بود. آن­ها را نگاه می­کرد و می­لرزید. خیلی می­ترسیـد. می­دانـست حالا یک بزن بزن حسـابی راه می­افتد.

مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 222صفحه 4