مجله خردسال 222 صفحه 8

فرشته­ها روز جشن پیروزی انقلاب بود و همه­ی خیابان­ها را چراغانی کرده بودند. حسین از تماشای چراغ­های رنگارنگی که روشن و خاموش می­شدند خیلی خوشش آمده بود. به حسین گفتم: «می­دانی امروز چه روزی است؟» حسین خندید. گفتم: «روز پیروزی انقلاب. روزی که مردم به کمک امام خمینی، شاه بدجنس را شکست دادند.» اما حسین به هیچ کدام از حرف­های من گوش نکرد. او فقط چراغ­ها را نشان می­داد و می­خندید. به دایی عباس گفتم: «هرچه برای حسـین از پیروزی انقلاب تعریف می­کنم، گوش نمی­کند!» دایی عباس گفت: «حسین خیلی کوچک است. وقتی بزرگ­تر شود، چیزهای زیادی را از تو یاد می­گیرد. آن­وقت دلش می­خواهد آن­ها را به دیگران هم یاد بدهد. امام خمینی همیشه آرزو داشتند که بچه­ها، شاد باشند و در آرامش زندگی کنند. حالا هم فقط یک چیز دلشان را شاد می­کند، آن هم صدای خنده و شادی بچه­ها است.» گفتم: «امام صدای خنده­ی ما را می­شنوند؟» دایی گفت: «آسمان همیشه پر اسـت از صدای فرشـته­ها. بچه­ها، فرشته­های روی زمین هستند، پس صدایشان تا آسمان­ها می­رسد.»

مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 222صفحه 8