مجله خردسال 222 صفحه 19

گفت: «می­روم توی لاکم.» گفت: « می­خواهد مرا بگیرد. می­گذاری توی لاک تو بیایم؟» خندید و گفت: «این لاک خانه­ی من است و برای تو جا ندارد. خوب فکر کن و راهی پیدا کن.» آن قدر به نزدیک شده بود که با یک جست می­توانست او را بگیرد. اما راهی پیدا کرده بود. او یک خانه داشت. خانه­ای که اجازه نداشت آن­جا بیاید. به طرف تپه دوید وبه خانه­اش رسید. بی­چاره توی خانه­ی جایی برای او نبود!

مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 222صفحه 19