
عکسش را دیده بودم.نمیدانستم باید با او چطوری حرف بزنم. خیلی عجیب بود...
شوجی: باید خیلی خوشحال بوده باشی که او برگشته...
علی: بله، تمام کوچه را چراغ زده بودیم. من بهترین لباسهایم را پوشیدم کنار مادرم ایستادم. وقتی پدرم از ماشین پیاده شد، مردم او را روی شانه هایشان سوارکردند، من نمیتوانستم درست ببینمش. توی خانه که رسید، اول سراغ مرا گرفت. بهم گفت: «حسابی مرد شده ای» و بغلم کرد.هر دوتایمان زدیم زیرگریه...
حیات: من میفهمم علی چه میگوید.پدر من هم، ماهها در اردوگاه طالبان اسیر بود. وقتی آزاد شد، مادرم از خوشحالی غش کرد! وقتی پدر آدم در خانه نیست، خانه چیزی کم دارد. تازه آن موقع در افغانستان جنگ هم بود و ما شبها با ترس میخوابیدیم. آن موقعها، من مرد خانه بودم!
ساکیکو: پدر، پدربزرگ من هم، اسیر جنگی بوده.در جریان جنگ جهانی اول، موقعی که ژاپنی ها با آمریکاییها میجنگیدند، او اسیر شده بود. من عکسش را دیده ام او خیلی قوی بوده...
جروم: در جنگ جهانی دوم، گروههایی به اسم پارتیزان وجود داشتند. آنها سعی میکردند کشورشان را از دست آلمانیها نجات بدهند،امّا پلیس آلمان که آن موقع اسمش «گشتاپو» بود آنها را دستگیر میکرد. آلمانیها در جنگ جهانی دوم، عده زیادی از اسرایشان را کشتند.
ماریان: کارهایی که آلمانیها در آن سالها انجام دادند، همیشه برای من سؤال بوده. همیشه از خودم خجالت
میکشیدم که آلمانیهای هموطن من، چنین جنایاتی کردهاند.
جروم: چند ماه پیش،در پاریس، نمایشگاهی از نقاشیهای بچه های ساکن در اردوگاههای آلمان نازی برگزار شده بود.صاحبان آن نقاشیها،اکثراً چند روز پس از کشیدن نقاشیها کشته شده بودند امّا یک معلم مدرسه، همه آن نقاشیها را جمع کرده بود و جایی زیر دیوار اردوگاه چالشان کرده بود.بعد از سالها، آن نقاشیها پیدا شد. حتی دو سه تا از آن بچه ها که حالا پیرمرد وپیر زن هستند هم به نمایشگاه آمدند. صحنه خیلی جالبی بود...
آپیکو: در جریان جنگ های داخلی کشورهای آفریقایی هم عده زیادی اسیر شدند. با اسرا اصلاً رفتار خوبی
نمیشد. حتی بعضی وقتها انها را میکشتند.صفحه روزنامه های اوگاندا پر ازعکسهای این آدمهاست.
شوجی: خیلی از مردمی که در جریان جنگها اسیر میشوند،بیگناهند.
ساکیکو: البته، بعد از جنگهای جهانی، حالا اکثر اسرا، سرباز هستند. صلیب سرخ و سازمان ملل براردگاههای اسرا نظارت میکنند تا بهداشت و عدالت درآنها رعایت شود. خیلی از کشورها هم دارند اسرایشان را با هم ردّ و بدل میکنند...
علی: در اردوگاه پدر من، آنها حق نداشتند که مراسم مذهبی برگزار کنند یا به رادیو ایران گوش بدهند.آنها را در اتاقهای کوچک میخواباندند و مرتب کتکشان می زدند. خیلی از اسرای ایرانی زیر شکجه عراقی ها شهید شدند.
حیات: این نظارت ها باید خیلی سخت تر شود. اسرا باید بتوانند مثل بقیه زندگی کنند. گناه آنها شرکت کردن در جنگی است که به آنها تحمیل شده...
علی: بعضی وقتها آرزو میکنم که همه اسرای ایرانی که در عراق هستند،آزاد شوند . هنوز بچه های زیادی مثل من هستند که تا بحال پدرشان را ندیده اند و آرزو میکنند فقط یکبار پدرشان را ببینند. کاش روزی برسد که دیگر هیچ وقت جنگ نشود...
« 26 مرداد سالروز بازگشت اولین گروه از آزادگان عزیز به ایران را گرامی میداریم»
مجلات دوست کودکانمجله کودک 46صفحه 31