
آقاهه مرا با برادرم عوض کرد؛ یعنی مرا داد به آن یکی خانم و برادرم را از آن یکی دیگر گرفت؛ بعد آن آقاهه و آن دو تا خانم خیلی بامزه با هم گفتند: «وای! چقدر شبیه
همند.»
مامانی گفت: «خب دوقلو هستن دیگه.»
بعد آن خانمها شروع کردند چلپ چلپ
مرا ماچ کردن. اصلاً خوشم نیامد. هی غر زدم،
هی غر زدم. تا آن آقا بـرادرم را بوس کرد، جیغش درآمد و زد زیر گریه و همان طور که گریه میکرد، گفت: «این آدم بزرگها همه نی نیهارو این قدر میخورن؟»
آن خانم پیرتره گفت: «چند کیلو بودن؟»
مامانی گفت: «این (یعنی برادرم) دو کیلو و ششصد و بیست بود و اون (یعنی من) هم دو کیلو و ششصد.»
من تو شکم مامانی همیشه میفهمیدم که برادرم از من بیشتر غذا میخورد.
آن آقاهه، برادرم را به مامانی داد و گفت: «این یکی یک خرده بداخلاقه.»
برادرم غر زد: «اِه... عجب رویی دارنها... صورت آدم رو میسوزونن، بعدش میگن بداخلاقه.»
آن خانم که شکل مامانی بود، گفت: «همیشه همین طوره، تا بچه میخنده مال باباشه، تا گریه کرد، مال مامانش.»
تازه فهمیدم که آن آقاهه، بابایی است. تازه
غصهمان گرفت، میترسیدیم که بابایی صبح تا شب بخواهد ما را بوس کند و هی خارهای صورتش برود توی گوشت صورتمان.
آنها ما را بغل کردند و همراه مامانی از توی شکم بیمارستان آمدیم خانه.
خانه که آمدیم، بدبخت شدیم، چون پر از آدم بزرگ بود که یکی یکی ما را میگرفتند و میخوردند؛ یعنی چلپ
چلپ ماچ میکردند. از همه بدتر صورتهای تیغ تیغی
آقاها بود که اشک ما را درآورد. صورتمان حسابی
زخم و زیلی شده بود. صورت من میسوخت
و صورت برادرم هم کلی قرمز شده بود.
آخرش هم خانمها ما را بغل میکردند و له
و لورده میشدیم؛ انگار که میخواستند انار
آب لمبو کنند. اصلاً شده بودیم نینی آب
لمبو، صورتمان از خارهای صورت آقاها قرمز
شده بود، زنها هم وقتی بغلمان میکردند، حسابی فشارمان میدادند و جیغمان در میآمد.
یکی از زنها تا برادم را بغل کرد برادرم کمی ترسید، من هم ترسیدم؛چون آن خانم به برادرم گفت: «جیگرترو بخورم.»
اگر میخواست جگر برادرم را بخورد، حتماً او میمرد. لابد اگر سیر نمیشد، میآمد و جگر مرا هم میخورد.
برادرم زد زیر گریه؛ حالا گریه نکن، کی گریه بکن. بعد آن خانم به برادرم گفت:« موش بخوردت».
بعد ما را گذاشت پیش مامانی. من و برادرم خیلی
ترسیدیم، توی شکم مامانی اصلاً موش ندیده بودیم؛
اما فکر کنم که خیلی خیلی خطرناک بود، چون
آن موقع که کوچیک بودیم و توی شکم
مامانی بودیم، یک روز مامانی جیغ زد و هی
بالا و پایین پرید و گفت: «موش! موش!»
از همان موقع فهمیدم که موش آدم بدجنسی است که حتی مامانی هم از او میترسد.
برادرم خوابش گرفته بود؛ همان طور که
داشت خمیازه میکشید، گفت: «به نظرت این مهمونها کدومشون موشن؟»
گفتم: «نمیدونم... ولی باید حواسمون باشد، تا یکیشون اومد نزدیک ما، جیغ بزنیم، شایداون، یک موش باشه».
وقتی به برادرم نگاه کردم، خوابِ خواب بود و اصلاً به حرف من گوش نمیکرد.
مجلات دوست کودکانمجله کودک 10صفحه 13