فصل دوم : خاطرات دوران طلبگی

دیدگاه آیت الله کاشانی

‏‏به هر تقدیر بعد از رحلت آیت الله بروجردی مساله مرجعیت به عنوان یک موضوع ‏‎ ‎‏روز مطرح بوده و من نیز به سهم خود، با این مساله درگیر بودم.‌ از آن‌جایی که از ‏‎ ‎‏دوران کودکی، پیشینه آشنایی و ارادت به آیت الله کاشانی داشتم،‌ تصمیم گرفتم که ‏‎ ‎‏درباره مساله مرجعیت با ایشان مشورت کنم. زیرا بنده در دوران جوانی ـ‌ که مصادف با‏‎ ‎‏زندگی پرفراز و نشیب آیت الله ‏‏سید ابوالقاسم کاشانی‏‏ بود ـ سخت شیفته و ارادتمند ‏‎ ‎‏ایشان بوده و گاهی برای کسب فیض به محضر ایشان در تهران شرفیاب شده بودم، ‌در ‏‎ ‎‏دورانی که او از سیاست کناره‌گیری کرده و خانه‌نشین بود، به‌ منزل ایشان در ‏‏خیابان ‏‎ ‎‏پامنار تهران‏‏ می‌رفتم. از تکرار ملاقات و عرض ادب مکرر،‌ خود آقا هم متوجه شده ‏‎ ‎‏بودند، که از طلاب ارادتمند و به اصطلاح مریدان سرسخت ایشانم. آقا هم نسبت به ‏‎ ‎‏من لطف و اظهار محبت داشتند. ‏

‏‏گفتنی است که یکی از عوامل مهمی، که مرا به صحنه سیاست و مبارزه با رژیم شاه ‏‎ ‎‏کشید تاثیرپذیری از گفتار آقای کاشانی و دیدارهای مکرر با ایشان بود. در حقیقت پس ‏‎ ‎‏از پدر و مادرم آیت الله کاشانی بود که روحیه ظلم‌ستیزی را در من تقویت کرد. همین ‏‎ ‎‏دیدارها بود که،‌ ارادت و علاقه مرا نسبت به آیت الله خمینی چندین برابر کرد. از این ‏‎ ‎‏رو باید گفت که آیت الله کاشانی حق بزرگی به گردن من دارد. ‏

‏‏یکی از روزهایی که خدمت ایشان بودم،‌ یکی از عالمان تهران نیز به دیدن آقا آمده ‏‎ ‎‏بود. از قضا ایشان با من نیز آشنایی داشت، اگر اشتباه نکنم او ‏‏آقای تجویدی‏‏ بود، بعد ‏‎ ‎‏از احوالپرسی با آقا، احوالپرسی کوتاهی هم با من کرد، و بی‌درنگ رو به طرف آقا کرد ‏‎ ‎‏و گفت:‌ حضرت آیت اللّه،‌ آیا این طلبه را شناختید؟ آقا با همان بیان شیرین و لرزان ‏‎ ‎
‏
‎

کتابدر وادی عشقصفحه 65
‎‏کاشی فرمودند: بلی می‌شناسم ایشان طلبه خوب و خوش استعدادی است. ‏

‏‏پس از این‌که آن عالم روحانی، از پدرم و پدربزرگم ‏‏آیت‏‏ الله درچه‌ای سخن به میان ‏‎ ‎‏آورد، آقای کاشانی بی‌درنگ فرمودند: منظورت سید محمد باقر درچه‌ای است؟ آن‌گاه ‏‎ ‎‏آقا برای محبت بیشتر او اظهار لطف مخصوص‌شان دست مبارک‌شان را به صورت من ‏‎ ‎‏ـ که در کنارش نشسته بودم، کشیدند و با تکیه کلام همیشگی‌شان ـ که نسبت به همه ‏‎ ‎‏دوستان و بیشتر مراجعان داشتند؛ از روی مزاح فرمودند: ‌‌ای بی‌سواد چرا تا به حال ‏‎ ‎‏خودت را معرفی نکردی؟‏

‏‏با این که رابطه من و آیت الله کاشانی پیش از آن دیدار صمیمانه بود، به دنبال آن ‏‎ ‎‏معرفی، این رابطه صمیمی‌تر از گذشته شد، و من دیگر در شمار مقربان آقا بودم؛ ‏‎ ‎‏طوری که هر از گاهی ماموریت‌هایی را به من محول می‌کردند. یک بار بعضی از ‏‎ ‎‏روحانیون و مردم ‏‏بندر بوشهر‏‏، برای ایشان نامه‌ای نوشته و از ایشان یک سخنران برای ‏‎ ‎‏ماه مبارک رمضان خواسته بودند. ‏

‏‏آن‌گاه که به حضور ایشان رسیدم، فرمودند: فلانی چند روزی است این‌جا‏‎ ‎‏نیامده‌ای؟ سپس به علامت محبت و تفقد یک سیلی کوچک هم به صورت من زدند و ‏‎ ‎‏افزودند:‌ قصد دارم تو را برای یک ماه سخنرانی به بندر بوشهر بفرستم، عُرضه‌اش را‏‎ ‎‏داری که آن‌جا خراب نکنی؟ آقای کاشانی همیشه مطالب‌شان ـ البته بیشتر با افراد ‏‎ ‎‏خودمانی ـ همراه با یک شوخی بود. عرض کردم:‌ هرطور صلاح بدانید. ‏

‏‏بالاخره آیت الله کاشانی نامه‌ای در جواب درخواست روحانی عالی رتبه بوشهر،‌ ‏‎ ‎‏یعنی ‏‏آیت الله حجتی‏‏ نوشته و به این ترتیب با سفارش ویژه ایشان راهی آن منطقه شدم. ‏‎ ‎‏از خدا خواستم یاریم کند، تا هم سخنم در مردم اثر بگذارد، و هم آبرویی برای آقای ‏‎ ‎‏کاشانی باشد. وقتی به بوشهر رسیدم، با استقبال گرم روبه‌رو شدم. زیرا آقای حجتی در ‏‎ ‎‏جلسه‌ای نامه آیت الله کاشانی را خوانده و گفته بود، که شخصی به نام ‏‏موسوی ‏‎ ‎‏درچه‌ای‏‏ خواهد آمد، که سفارش شده ‌آیت الله کاشانی است. من در روزهای عادی ماه ‏‎ ‎‏مبارک رمضان، در دو نوبت منبر داشتم، به جز ‏‏مسجد آقای حجتی‏‏ ـ که بزرگ‌ترین ‏‎ ‎
‏
‎

کتابدر وادی عشقصفحه 66
‎‏مسجد بوشهر بود‌ ـ‌ در یک ورزشگاه و حسینیه نیز سخنرانی داشتم. در آن‌جا به ‏‎ ‎‏اصطلاح سخنم گل کرد و مورد توجه اکثر قریب به اتفاق اهالی بوشهر، به ویژه جوانان ‏‎ ‎‏قرار گرفت. آن روزها از روزهای پربار عمرم به شمار می‌آید. در آن ایام آقای ‏‎ ‎‏بروجردی هنوز در قید حیات بودند. ‏

‏‏فرهنگیان شهر نیز مرا مورد تحسین و تشویق و لطف قرار دادند. دو، سه نفر از آنان ‏‎ ‎‏ـ که ذوق شعری داشتند ـ اشعاری سروده و پیش از سخنرانی من برای دیگران ‏‎ ‎‏خواندند. یک روحانیِ خوش ذوق و محترم و معزز، به نام آقای ‏‏فاضل‏‏ (که خودش هم ‏‎ ‎‏سخنران بوده، و از ‏‏برازجان‏‏ شیراز بود)‌ اشعاری سرود. بیت‌هایی از آن هنوز در ذهنم ‏‎ ‎‏مانده است، آن بیت‌ها، اگر جابه‌‌جا نشده باشد، چنین بود: ‏

‏‏ســیــدی از آل طـه امـده از اصـفـهـان  ‏

‏ ‏از قـدومش گشت روشـن شهر ما باغ جنان ‏

‏‏نـام نــامـی‌اش تـقـی‌، نـام شهنشاه جواد ‏

‏ ‏کـرد او راضی زخود پـیغمبـر آخـر زمـان ‏

‏‏موسوی زاده‌سـت او باشد چو ‏‏موسای کلیم‏

‏ ‏کـوه طورش فوق منبـر دارد از احمد نشان‏

‏‏مسجـد بـوشهر شـد از نـطق او خلد برین ‏

‏ ‏گوئیا‏‏عیسی بن مـریـم‏‏ کـرده بر منبر مکـان‏

‏‏داشـت از ‏‏نهـج البـلاغه‏‏ خطبه‌هـای آتشین‏

‏ ‏با زبـان آتشیـن کـردی بـه احبابـان بیــان ‏

‏‏هـم زتـاریخ و زجغرافی و هم فقه و اصول‏

‏ ‏از کتـاب ‏‏کـافـی‏‏ و ‏‏وافـی‏‏آن خـلد آشیـان‏

‏‏آفرین زین قد رعنـا مرحبا زین علم و حلم ‏

‏ ‏حق نگه‌دارش بود ‌ای «فاضل» اندر هر مکان‏

‏‏پس از ماه مبارک رمضان، چند روز دیگر به دعوت بعضی در بوشهر ماندم. در راه ‏‎ ‎‏بازگشت به تهران، سری به اصفهان زدم. یادم هست که پدرم از این سفر بسیار ‏‎ ‎
‏
‎

کتابدر وادی عشقصفحه 67
‎‏خوشحال شده بود. باری به تهران آمدم و گزارش کارم را به آقای کاشانی دادم. ایشان ‏‎ ‎‏خیلی ابراز خوشحالی کردند، به ویژه وقتی که تاثیرگذاری این سفر را از زبان ‏‎ ‎‏بوشهری‌ها ـ که برای عرض گزارش آمده بودند ـ شنیدند. در آن روزها بوشهر بسیار ‏‎ ‎‏مورد توجه حکومت بود. و روی هر سخنران که از استقبال گرم مردم برخوردار شده ‏‎ ‎‏باشد، حساسیت نشان داده و یک سر در تشویش و اضطراب‌ بودند، که مبادا از سوی ‏‎ ‎‏آن روحانیون مطالب سیاسی مطرح شود. در همان یک ماه، دو بار مرا به کلانتری ‏‎ ‎‏احضار و تاکید کردند، که سخن ناخوشایندی‌ بر ضد حکومت گفته نشود. اما به هر ‏‎ ‎‏حال گاهی به مناسبت‌هایی انتقادهایی از حکومت به میان می‌آمد.‏

‏‏بعد از رحلت آیت الله بروجردی در سال 1340، بیشتر شخصیت‌های بزرگ ایران و ‏‎ ‎‏جهان، برای تجلیل از مقام آیت الله بروجردی مجلس ختم به پا کردند. در آن زمان شنیدم، ‏‎ ‎‏که آیت الله کاشانی هم قرار است در مسجد خودشان، واقع در پامنار‌ تهران نزدیک ‏‎ ‎‏منزل‌شان مجلس ختمی برگزار کنند. من براساس ارادتی‌ که به آیت الله کاشانی داشتم، ‏‎ ‎‏تصمیم گرفتم در مجلس ختمی، که ایشان برای آیت الله بروجردی می‌گیرد، شرکت کنم. ‏

‏‏مجلس ختم بسیار خوبی برگزار شد. رجال سیاسی و علمی فراوانی به آن مجلس ‏‎ ‎‏آمده بودند. برای من نیز فرصت مغتنمی بود که برخی از بزرگان سیاسی کشور را در ‏‎ ‎‏آن‌جا ببینم. اغلب رجال، چه آنان که منزوی شده و از سیاست کنار کشیده بودند،‌ و چه ‏‎ ‎‏آنان که هنوز فعال بوده و هر کدام به نوعی به آیت الله کاشانی ارادت داشتند، در آن ‏‎ ‎‏مجلس ختم حضور یافته بودند. بزرگان علم و دینِ‌ تهران، و حتی شهرهای اطراف نیز ‏‎ ‎‏در آن جا تشریف داشتند. ‏

‏‏به هر حال این مجلس از نظر کمی و کیفی بسیار شایان اعتنا بود. مطمئنم اگر من در ‏‎ ‎‏آن مجلس حضور نداشتم،‌ غبطه بسیاری برای از دست دادن این فرصت می‌خوردم. پس ‏‎ ‎‏از برگزاری سخنرانی و پایان مجلس دسته‌ای از یاران همدل در بالای مسجد، نزدیک ‏‎ ‎‏محراب دور آقای کاشانی حلقه زده و طبق معمول درباره مسائل روز گفت‌و‌گو شد. ‏

‏‏از آن‌جا که آیت الله کاشانی در حق من لطف داشتند، نزدیک ایشان نشستم. هرکسی‌ ‏‎ ‎
‏
‎

کتابدر وادی عشقصفحه 68
‎‏از هر دری سخن گفت و سوال کرد. این گونه سوال‌ها با شرایط زمانی یا مناسبت‌های ‏‎ ‎‏مکانی سازگاری داشت. چون مجلس در ارتباط با درگذشت یک مرجع تقلید بزرگ ‏‎ ‎‏بود، طبیعی بود که سخن در این مقوله به میان آید. شخصی از حضرت آیت‌ الله کاشانی ‏‎ ‎‏پرسید: بعد از رحلت حضرت آیت الله بروجردی ـ که مرجع تقلید شیعیان جهان بوده ـ ‏‎ ‎‏حالا ما از چه کسی تقلید کنیم؟‏

‏‏سوال بسیار جالبی بود،‌ طوری که همه حاضران ساکت شدند، تا جواب حضرت ‏‎ ‎‏آیت الله کاشانی را بشنوند. گویا همه منتظر بودند، که یکی پا پیش‌ نهاده و از کسی مانند ‏‎ ‎‏آیت الله کاشانی چنین سوالی کند. جالب این که من خودم نیز برای همین موضوع به ‏‎ ‎‏خدمت ایشان آمده بودم. ناگفته نماند که خود آقای کاشانی یک مرجع تقلید بود. در ‏‎ ‎‏حقیقت شرایط زمانی ایجاب نکرد، تا ایشان رساله‌ای بنویسند. از این رو ایشان در شمار ‏‎ ‎‏مراجع در نیامدند. اما از نظر تقوا و علم و بینش اسلامی شرایط مرجعیت را در حد ‏‎ ‎‏کمال داشته و بعضی از آقایان اعلام کرده بودند که از آقای کاشانی تقلید خواهند کرد.‏

‏‏آقای کاشانی بی‌درنگ پس از شنیدن این سوال تاملی کردند، و آن‌گاه سرشان را بالا‏‎ ‎‏آورده و با همان لهجه کاشانی گفتند: «فعلا در زمان ما اعلم حاج آقا روح الله است. بعد ‏‎ ‎‏به توصیف‌ شجاعت و درایت ایشان پرداخته و در نهایت با لحن جدی تاکید فرمودند: ‏‎ ‎‏از نظر تقوا و علم و بینش و از همه جهات، آقای خمینی شایسته‌ترین فرد هستند».‏

‏‎ ‎

‏‎

کتابدر وادی عشقصفحه 69
‎