فصل ششم : دوران اسارت و زندان

خونریزی شدید در زندان

‏شکنجه فقط این نبود، که به جان ما افتاده و کتک بزنند. آنان از انواع روش‌ها برای ‏‎ ‎‏زجر دادن زندانیان سیاسی استفاده کردند. در یکی از بازجویی‌ها ـ که نزدیک ساعت دو ‏‎ ‎‏نیمه شب مرا از خواب بیدار کردند ـ ناگزیر همراه دژبان‌ها به سمت اتاق بازجویی ‏‎ ‎‏رفتم، آنان در پیش و پس حرکت می‌کردند.‏

‏بازجویی‌ها انجام شد، نزدیکی‌های طلوع آفتاب که بسیار خسته و ناراحت بودم، ‏‎ ‎‏گفتم: باید نماز بخوانم. آنان اجازه نماز دادند که وضو گرفته و در همان دفتر نماز را ‏‎ ‎‏بخوانم. پس از نماز افسرده نشسته و در حال ذکر بودم که گفتند: بفرمایید برای ‏‎ ‎‏بازجویی، دوباره روی همان صندلی مخصوص نشستم، سوال و جواب کوتاهی شد. ‏‎ ‎‏بعد گفتند: ببریدش. خوشحال شدم که کار بازجویی‌ام تمام شد، به طرف سلول راه ‏‎ ‎‏افتادم، ناگاه در میان راه ماموری آمد و گفت: برگردید.‏

‏به دفتر برگشتیم، دیدم دو بازجوی تازه نفس از راه رسیده و مسلماً صبحانه‌شان را ‏‎ ‎‏هم خورده بودند. آنان سرحال آماده بازجویی بودند، این بازجوها بسیار خشن و تندخو ‏‎ ‎‏بودند، از همان لحظه نخست شروع کردند به فحش دادن، و سپس تهدید کردند: اگر ‏‎ ‎‏امروز ماجرای عالی نسب روشن نشود، تو را زنده نخواهیم گذاشت. گفتم: نشانی از ‏‎ ‎‏ایشان ندارم و بیشتر از آنچه گفتم، چیز دیگری ندارم. آنان حتی حاضر شدند که مرا با ‏‎ ‎‏یک ماشین به خیابان ری برده، تا مکان آقای عالی نسب را پیدا کنند، سپس با آن کابل ‏‎ ‎‏مخصوص به ساق‌های پای من زدند، کمی مقاومت کردم، مقاومت من باعث شد که از ‏‎ ‎‏روی صندلی افتادم، بازجوها عصبانی شدند و مرا سخت لگد زدند، لگدی به جای ‏‎ ‎‏حساس بدنم خورد که بسیار درد کشیدم؛ جایی که چند روز پیش با آهن دستبند مکرر ‏‎ ‎‏ضربه دیده بود.‏

‏چند لگد دیگر به پاها و شانه‌های من زده و از اتاق بیرون رفتند. لحظه‌هایی ‏‎ ‎‏گذشت، بازجوها دیگر به اتاق نیامدند، سربازها آمدند و گفتند: آقا برویم بند، حالا توان ‏‎ ‎

کتابدر وادی عشقصفحه 238
‏نداشتم که از جایم بلند شوم، عبایم به یک طرف افتاده بود، و عمامه‌ام طرف دیگر، ‏‎ ‎‏سربازها کمک کردند و مرا به طرف سلولم بردند، در مسیر دفتر تا سلول، همه ‏‎ ‎‏قیافه‌های متاثر تماشاگر صحنه بودند.‏

‏مقید بودم که در هیچ شرایطی، آقای منتظری از وخامت اوضاع و احوالم باخبر ‏‎ ‎‏نشود، چون از زمانی که مرا برای بازجویی برده بودند، ایشان در نگرانی بود. برنامه این ‏‎ ‎‏بود که ایشان با زبان عربی در جریان بازجویی‌ها قرار گیرد. ایشان که مرا دید، شروع ‏‎ ‎‏به پرس و جو کرد. پرسید: شکنجه شده‌ای؟ گفتم: خیر، اما آزار روحی زیاد دیدم. ‏‎ ‎‏ایشان دلداری دادند و گفتند: با آزارهای روحی به خودت فشار نیاور، آنان کار را با ‏‎ ‎‏ایجاد رعب و وحشت انجام می‌دهند.‏

‏شب سختی را با درد وحشتناک و کشنده‌ای به صبح رساندم، فردا در دستشویی ‏‎ ‎‏متوجه شدم، که خون‌ریزی دارم، تا عصر تحمل کردم، در این فکر بودم که ماجرا را به ‏‎ ‎‏آقای منتظری بگویم یا نگویم؟ با خودم گفتم، اگر بگویم، ایشان متوجه شکنجه‌ها شده ‏‎ ‎‏و ناراحت خواهد شد، اگر نگویم، چه کنم؟ چون حالا وضعیت خون‌ریزی بحرانی‏‎ ‎‏شده بود.‏

‏داشتم فکر می‌کردم که یکی از استوارها به نام آقای اسکندانی ـ که نسبت به دیگران ‏‎ ‎‏بهتر بود ـ وارد بند شد، از او خواستم که دکتری برای من بیاورد. پرسید: چه شده است؟ ‏‎ ‎‏گفتم: سعی کنید که آیت الله منتظری متوجه نشود، بازجوها به جای حساس بدنم لگد ‏‎ ‎‏زده‌اند و اکنون خون‌ریزی دارم، بعد شلوار خون‌آلودی که گوشه سلول بود، نشانش ‏‎ ‎‏دادم. نگاه کرد و دید که تمام آن شلوار از خون مچاله شده است، خودش هم وحشت ‏‎ ‎‏کرد، آن شلوار لی را از یکی از سربازها خریده بودم، که زیر شلوارم بپوشم تا از آسیب ‏‎ ‎‏شلاق‌ها کمی در امان باشم. استوار از سلولم بیرون رفت، سپس جلوی سلول