غزل

حُسن ختام‌

‏‏حُسن ختام‏

‏‏اَلا یا ایُها الساقی ز می پُر ساز جامم را‏

‏‏که از جانم فرو ریزد هوای ننگ و نامم را‏

‏‏از آن می ریز دَر جامم که جانم را فنا سازد‏  ‏بُرون سٰازد ز هستی هسته نیرنگ و دامم را‏

‏‏از آن می ده که جانم را ز قید خود رَها سازد‏  ‏بخود گیرد زمامم را فرو ریزد مقامم را‏

‏‏از آن می ده که در خلوتگه رندان بی حرمت‏  ‏بهم کوبد سجودم را بهم ریزد قیامم را‏

‏‏نبودی در حَریم قدس گلرویان میخانه‏  ‏که از هَر روزنی آیم گلی گیرد لجٰامم را‏

‏‏روم دَر جرگه پیران از خود بی خبر شاید‏  ‏ بُرون سٰازند از جانم بمی افکار خامم را‏

‏‏تو ای پیک سبک باران دریای عَدم از من‏  ‏بدَریادارِ آن وادی رَسان مدح وَ سلامم را‏

‏‏بسٰاغر ختم کردم این عَدم اندر عَدم نامه‏

‏‏به پیر صُومعه برگو ببین حُسن ختامم را‏

 

کتابدیوان اشعارصفحه 40