غزل

مسلک نیستی

‏‎ ‎

‏‏مسلکِ نیستی‏

‏‏جُز عشق تو هیچ نیست اندر دل ما‏

‏‏عشق تو سرشته گشته اندر گِل مٰا‏

‏‏«اسفار» و «شفاء» ابن سینا نگشود‏  ‏با آن هَمه جرّ و بحثهٰا مُشکِل ما‏

‏‏با شیخ بگو که راه من باطِل خواند‏  ‏بر حقّ تو لبخند زند باطِل ما‏

‏‏گر سالک او منازلی سیر کند‏  ‏خود مسلک نیستی بود منزل ما‏

‏‏صد قافله دلْ بار بمقصد بستند‏  ‏بر جای بمٰاند این دل غافِل ما‏

‏‏گر نوح ز غرق سوی سٰاحل ره یافت‏

‏‏این غرق شدن همی بوَد ساحِل ما‏

 

کتابدیوان اشعارصفحه 44