غزل

عاشق سوخته

‏‎ ‎

‏‏عٰاشق سوخته‏

‏‏پَرده بَردار ز رُخ، چهره گشا، ناز بس است‏

‏‏عاشق سوخته را دیدن رویت هوس است‏

‏‏دَست از دامنت ای دوست نخواهم برداشت‏  ‏تا من دلشده را یک رمق و یک نفس است‏

‏‏همه خوبان بَرِ زیبائیت ای مایه حُسن‏  ‏فی المثل دَر برِ دَریای خروشان چو خس است‏

‏‏مرغ پرسوخته را نیست نصیبی ز بهار‏  ‏عرصه جولانگه زاغ است و نوای مگس است‏

‏‏دادخواهم غم دل را بکُجا عَرضه کنم‏  ‏که چو من دادستان است و چو فریادرس است‏

‏‏این هَمه غلغل و غوغا که در آفاق بود‏

‏‏سوی دلدار رَوان و همه بانگ جرس است‏

 

کتابدیوان اشعارصفحه 53