غزل

پرتو عشق

‏‎ ‎

‏‏پرتو عشق‏

‏‏عشق اگر بال گُشاید به جهٰان حاکم اوست‏

‏‏گر کند جلوه دَر این کوْن و مکان حاکم اوست‏

‏‏روزی از رُخ بنماید ز نهانخانۀ خویش‏  ‏فاش گردد که به پیدا و نهان حاکم اوست‏

‏‏ذرّه ای نیست به عالم که در آن عشقی نیست‏  ‏بارک اَلله که کران تا به کران حاکم اوست‏

‏‏گر عیان گردَد روزی رُخش از پردۀ غیب‏  ‏همه بینند که در غیب و عیٰان حاکم اوست‏

‏‏تا که از جسم و رَوان بر تو حجاب است حجاب‏  ‏خود نبینی به همه جسم و رَوان حاکم اوست‏

‏‏من چه گویم که جهان نیست بجُز پرتو عشق‏

‏‏ذوالجَلالی است که بر دَهر و زمان حاکم اوست‏

 

کتابدیوان اشعارصفحه 62