غزل

مبتلای دوست

‏‎ ‎

‏‏مُبتلای دوست‏

‏‏باد صبا! گذر کنی اَرْ در سرای دوست‏

‏‏برگو که دوست سر ننهد جُز به پای دوست‏

‏‏من سر نمی نهم، مگر اندر قدوم یار‏  ‏من جان نمی دهم، مگر اندر هوای دوست‏

‏‏کردی دل مرا ز فراق رُخت کباب‏  ‏انصافْ خود بده که بود این سزای دوست؟‏

‏‏مجنونْ اسیر عشق شد، امّا چو من نشد‏

‏‏ای کاش کس چو من نشود مُبتلای دوست‏

 

کتابدیوان اشعارصفحه 63