غزل

محفل دلسوختگان

‏‎ ‎

‏‏محفل دلسوختگان‏

‏‏عاشقم عاشق و جُز وصل تو دَرمانش نیست‏

‏‏کیست کاین آتش افروخته دَر جانش نیست‏

‏‏جُز تو در محفل دلسوختگان ذکری نیست‏  ‏این حَدیثی است که آغازش و پایٰانش نیست‏

‏‏راز دل را نتوان پیش کسی باز نمود‏  ‏جُز بَر دوست که خود حٰاضر و پنهانش نیست‏

‏‏با که گویم که بجُز دوست نبیند هرگز‏  ‏آنکه اندیشه و دیدار بفرمانش نیست‏

‏‏گوشۀ چشم گُشا بَر من مسکین بنگر‏  ‏ناز کُن ناز که این بٰادیه سٰامانش نیست‏

‏‏سَر خُم باز کُن و سٰاغر لبریزم ده‏  ‏که بجز تو سَر پیمانه وَ پیمانش نیست‏

‏‏نتوان بست زبانش ز پریشان گوئی‏  ‏آنکه در سینه بجز قلب  پَریشانش نیست‏

‏‏پاره کُن دفتر و بشکن قلم و دَم دربند‏

‏‏که کسی نیست که سرگشته و حیرانش نیست‏

 

کتابدیوان اشعارصفحه 66