غزل

هست و نیست

‏‎ ‎

‏‏هست و نیست‏

‏‏عالم اندر ذکر تو در شور و غوغا هست و نیست‏

‏‏باده از دست تو اندر جام صهبٰا هست و نیست‏

‏‏نور رُخسار تو در دلهٰا فروزان شد، نشد‏  ‏عشق رویت در دل هر پیر و بُرنا هست و نیست‏

‏‏بلبل اندر شاخ گل مَدح تو را خواند و نخواند‏  ‏بوی عطر موی تو در دشت و صحرا هست و نیست‏

‏‏دَرد دل از روی زردم، پیش او گفت و نگفت‏  ‏پاره پاره جامۀ صبر و شکیبٰا هست و نیست‏

‏‏جان مَن در راه آن دلبر، فدا گشت و نگشت‏  ‏جان خوبانْ بَرخیِ خاک دلارا هست و نیست‏

‏‏کاروان عشق در رِؤیای او رفت و نرفت‏

‏‏جان صَدها کاروان دَر این تمنّا هست و نیست‏

 

کتابدیوان اشعارصفحه 69