غزل

مژدۀ دیدار

‏‏ ‏

‏‏مژدۀ دیدار‏

‏‏باد بهٰار مُژدۀ دیدار یار داد‏

‏‏شاید که جان به مقدم باد بهٰار داد‏

‏‏بُلبل به شاخ سَرو در آوازِ دل فریب‏  ‏بر دل نوید سرو قد گُلعذار داد‏

‏‏ساقی به جام باده در آن عشوه و دلال‏  ‏آرامشی به جٰان من بی قرار داد‏

‏‏در بوستان عشق نشاید غمین نشست‏  ‏باید که جان به دست بُتی می گُسار داد‏

‏‏شیرین زبان من گُل بی خار بوستان‏  ‏جامی ز غم به خسرو، فرهادوار داد‏

‏‏تا روی دوست دید دل جان گُداز من‏

‏‏یک جٰان نداد در رَه او صدهزار داد‏

 

کتابدیوان اشعارصفحه 75