غزل

غم یار

‏‎ ‎

‏‏غم یار‏

‏‏باده از پیمٰانۀ دلدار هُشیاری ندارد‏

‏‏بی خودی از نوش این پیمٰانه بیداری ندارد‏

‏‏چشم بیمار تو هر کس را به بیمٰاری کشاند‏  ‏تا اَبد این عاشق بیمٰار، بیماری ندارد‏

‏‏عاشق از هر چیز جُز دلدار دل برکَنده خامُش‏  ‏چونکه با خود جُز حدیث عشق گفتاری ندارد‏

‏‏با که بتوان گفت از شیرینی درد غم یار‏  ‏جُز غم دلدار عٰاشق پیشه غمخواری ندارد‏

‏‏بر سر بالین بیمار رخت روزی گذر کُن‏  ‏بین که جُز عشق تو بَر بالین پَرستاری ندارد‏

‏‏لُطف کُن ای دوست از رُخ پرده بگشا ناز کم کُن‏

‏‏دل تمنّائی ز دلبر غیر دیداری ندارد‏

 

کتابدیوان اشعارصفحه 77