غزل

اخگر غم

‏‎ ‎

‏‏اخگر غم‏

‏‏آن که ما را جفت با غم کرد، بنشانید فرد‏

‏‏دیدی آخر پُرسشی از حال زار ما نکرد‏

‏‏بر غَمِ پنهانْ اگر خواهی گواهی آشکار‏  ‏اشک سُرخم را روان بنگر تو بر رُخسار زرد‏

‏‏آتش دل را فرو بنشانم ار با آب چشم‏  ‏بر دو عالمْ اخگر غم می زنم با آه سرد‏

‏‏گر نه خودْ رُخسار زیبای تو دید اندر چمن‏  ‏گردباد اندر رُخ گل می فشاند از چه گرد؟‏

‏‏می نیارم ز آستانت روی خود برداشتن‏  ‏گر دو صَد بارم ز کوی خویشتن سازی تو طرد‏

‏‏بشنوم گر با من بیدل تو را باشد ستیز‏  ‏جان به کف بگرفته بشتابم به میدان نبرد‏

‏‏«هندی» این بسرود، هر چند اوستادی گفته است:‏

‏‏«مَرد این میدان نیم من، گر تو خواهی بود مرد»‏

 

کتابدیوان اشعارصفحه 78