غزل

مژدۀ وصل

‏‎ ‎

‏‏مژدۀ وصل‏

‏‏گره از زلف خَم اندر خَم دلبر وا شد‏

‏‏زاهد پیر چو عُشاق جوان رُسوا شد‏

‏‏قطرۀ باده ز جام کرمت نوشیدم‏  ‏جانم از موج غمت همقدم دریا شد‏

‏‏قصۀ دوست رها کُن که در اندیشۀ او‏  ‏آتشی ریخت به جانم که روان فرسا شد‏

‏‏مژدۀ وصل به رندان خرابات رسید‏  ‏ناگهان غلغله و رقص و طرب برپا شد‏

‏‏آتشی را که ز عشقش به دل و جانم زد‏

‏‏جانم از خویش گذر کرد و خلیل آسا شد‏

 

کتابدیوان اشعارصفحه 88