غزل

کتاب عمر

‏‎ ‎

‏‏کتابِ عُمر‏

‏‏پیری رسید و عهد جوانی تباه شد‏

‏‏ایّام زندگی هَمه صرف گناه شد‏

‏‏بیراهه رفته پشت به مقصد همی روم‏  ‏عُمری دراز صرف در این کوره راه شد‏

‏‏وارستگان به دوست پناهنده گشته اند‏  ‏وابسته ای چو من به جهان بی پناه شد‏

‏‏خودخواهی است و خودسری و خودپسندی است‏  ‏حاصل ز عمر آنکه خودش قبله گاه شد‏

‏‏دلدادگان که روی سفیدند پیشِ یار‏  ‏رنج مرا ندیده که رویم سیٰاه شد‏

‏‏افسوس بر گذشته، بر آینده صد فسوس‏  ‏آنرا که بسته در رَسَن مال و جاه شد‏

‏‏از نور، رو به ظلمتم ای دوست، دست گیر‏

‏‏آنرا که روسیه به سراشیب چاه شد‏

 

کتابدیوان اشعارصفحه 93